Saturday, December 25, 2010

میهمانی

آمده ای تا
ملودی با هم بودن را
در هم آوازی سرخ شبهایمان بنوازی
تا من در وسعت نامحدود کلمات
تو را در تصنیفی دیگر بسرایم
می خواهم از کرانه لاجوردی افق پیاده تا صبح بروم
و از خطوط جغرافیایی زمین فاصله بگیرم
و در بی وزنی ذرات معلق شناور گردم
جاذبه دستانت جاریست
و موسیقی شگفت انگیز آفرینشی دوباره
مارا به یک میهمانی دعوت می کند
به یک سیب سرخ
یک شعر تر
:و غزلی از حافظ که می گوید
"لبش می بوسم و در می کشم می ... به آب زندگانی برده ام پی"

Sunday, November 28, 2010

نیایش



بخوان کلامم را

که در گلوگاه خفته شبان تاریک بی پایان

از اعجاز تو سخن می گوید

آیا مرا در تبعید یک روح زنده

از چراگاههای سبز بارور شده از عشق

به کالبد سرد و بی رمق روزهای خالی و خاکستری

!در زیر چتر نیلی این دایره کبود رها کردی؟

نای رفتن نیست

دم گفتن نیست

پر پرواز می خواهم

!بر من بتاب

Monday, June 7, 2010

تولدی دیگر

دستهایم را در باغجه می کارم"
سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
"تخم خواهند گذاشت

Monday, May 31, 2010

The Vivid Life

"He looked around, as he was seeing the world for the first time. Beautiful was the world, colourful was the world, strange and mysterious was the world! Here was blue, here was yellow, here was green, the sky and the river flowed, the forest and the mountains were rigid, all of it was beautiful, all of it was mysterious and magical, and in its midst was he, on the path to himself."

Sizarta, Hermann Hesse

Wednesday, April 28, 2010

زخمی


گفت بنویس

بنویس تا بداند

از انار و پونه و شراب و یلدا

از نفسهایی که به شتاب

در حرم شب می پیچید

از دستان پولادینی که

گرد گیسوانت می پیچید

و حریر بوسه بر پیشانی و گونه هایت می ریخت

از ساز و آواز و

تار و باران و

ماه و مهتاب

از سنگینی رازها و خواهش ها و

نگاه بی تاب سیری ناپذیر و

اشک آمیخته در انجماد غرور و

سردی حزن تنیده بر جدایی در پیش و

تن دادن به بایدها و نبایدهای سنگین قواعد و

!سکوت و سکوت و سکوت

گفت

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد"

"وجود نازکت آزرده گزند مباد

Friday, March 26, 2010

هیچ


به فروغ بگو

از آینه پرسیدم نام نجات دهنده ام را

آیا کسی که در جاودانگی اش خفته

!آرام تر از من نیست؟

Tuesday, February 2, 2010

I'm Glad You're in My Dash


A man who stood to speak
at the funeral of a friend.
He referred to the dates on her tombstone
From the beginning...to the end.

He noted that first came her date of birth
And spoke the following date with tears,
But he said what mattered most of all
Was the dash between those years. (1934-1998)

For that dash represents all the time
That she spent alive on earth...
And now only those who loved her
Know what that little line is worth.

For it matters not, how much we own;
The cars...the house...the cash,
What matters is how we live and love
And how we spend our dash.

So think about this long and hard...
Are there things you'd like to change?
For you never know how much time is left,
That can still be rearranged.

If we could just slow down enough
To consider what's true and real,
And always try to understand!
The way other people feel.

And be less quick to anger,
And show appreciation more
And love the people in our lives
Like we've never loved before.

If we treat each other with respect,
And more often wear a smile..
Remembering that this special dash
May last only a little while.

So, when your eulogy's being read
With your life's actions to rehash...
Would you be proud of the things they say
About how you spent your dash?
I am glad that you're in, and a part of my dash.

Monday, February 1, 2010

Wind Of Change

I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change
In August summer night
Soldiers passing by
Listening to the wind of change

The world is closing in
And did you ever think
That we could be so close, like brothers
The future's in the air
I can feel it everywhere
Blowing with the wind of change

Take me to the magic of the moment on a glory night
Where the children of tomorrow dream away
in the wind of change

Walking down the street
Distant memories
Are buried in the past forever
I follow the Moskva Down to Gorky Park
Listening to the wind of change

The wind of change
Blows straight into the face of time
Like a stormwind that will ring the freedom bell
For peace of mind Let your balalaika sing
What my guitar wants to say

Take me to the magic of the moment on a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
in the wind of change

برای خدایی که مهربانتر از هر کس است

و خدا آنجا بود
بالای دست هایی که برای او دعا می کردند
قبل از آنکه تند باد حادثه
او را به گرداب یأس ابدی ببرد
خورشید را دیده بود
گاه نظاره گر لحظه هایی بود که برایش می گریستند
گاه سردی تگرگی بر نازکی پوستش
طراوت بودنش را کرخت می کرد
و غرشی نابهنگام در گوشش
او را تا لحظه فرار می برد
و آنگاه از میان رعدهایی که شعله های فرو ریختن سر می دادند
می دوید
می دوید تا نزدیکی همانجا که خورشید را دیده بود
همانجا که سپیدهای یزدانی بودند
می نشست و می خواند و می نوشت
و گاه می خندید و اندوهی درون قلبش می گریست
و گاه می خندید و اندوه را می شست
آنگاه قطره قطره مهربانی یکتایی
از سر انگشتانش تا اعماق وجودش می چکید
پس می ایستاد و می چرخید و در بی خودی خویش گم می شد
و با چرخش سبکی به لحظه فرشته شدن می رسید
برقی از چشمانش می گذشت
که نگاهش را به سمت خورشید می راند
و او دیگر نمی ترسید و می رفت
چون دستهای گرم آفتاب با او بودند
همان دستهای نوازشگر خورشید مهربان
که او را به جاودانگی می رساندند

ای هفت سالگی

ای هفت سالگی"
ای لحظه شگفت عزیمت
...بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
...و باختیم، رنگ تو را باختیم، ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
و همچنان که قلب هامان در جیب هایمان نگران بودند
...برای سهم عشق قضاوت کردیم
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند
چقدر باید پرداخت
چقدر باید برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتاده ایم
و ماه، ماه، ماده مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
"...چقدر باید پرداخت؟

...من شبدر چهار پری را می بویم

من از دیار عروسکها می آیم..."
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
...در کوچه های خاکی معصومیت
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری به سنجاقی
...مصلوب کرده بودند
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده
که دیوار را برای برگ های جوانش
...معنی می کند
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که میز فاصله کاذبی ست
در میان گیسوان من و دستهای این غریبه غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
".با آفتاب رابطه دارم

Love Will Keep Us Alive


When I Look At You
I Can See The Sadness In Your Eyes
In These Desperate Times
We Get Pushed And Shoved From Every Side

I Can't Love You If You Won't Let Me
Can't Touch Me If You Don't Try
I Can Feel You
I Know That You're Ready To Take It To The Other Side

Love Will Keep Us Alive
Let's Make The Moment Right
It's Now Or Never
Love Will Keep Us Alive
Even The Darkest Night
Will Shine Forever
Love Will Keep Us Alive
Love Will Keep Us Alive
Love, Love Will Keep Us Alive

When You Walk Away
There's An Empty Feeling In My Mind
As The Days Go By
We Get Caught Up In Our Separate Lives

If You Need Me
You Know I'll Come Running
Right To You
Just Give Me A Sign
I Won't Leave You
We'll Make It Together
And Take It To The End Of Time...

Pure Love

"Lead me where some heavenly silence glasses
The purer joys that round the Poet throng,--
Where Love and Friendship still divinely fashion
The bonds that bless, the wreaths that crown her passion!"
Faust, Goethe

تنها صداست که می ماند

همکاری حروف سربی بیهوده است..."
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
...طبیعی است که آسیاب های بادی می پوسند
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
" تبار خونی گلها می دانید؟

Heaven can wait!

Life Cycle!

public class LifeCycle{
public static void main(String args[]) {
Session session = new Session();
List boys = new ArrayList();
boys = session.getBoys();
Girl noush = new Girl();
while (noush.isSingle()) {
List noushFans = new ArrayList();
for (Iterator iterator = boys.iterator() ; iterator.hasNext);) {
Boy boy = iterator.next();
if (boy.isNoushFan())
noushFans.add(boy);
}
int counter = 0;
boolean found = false;
for (int i=0 ; i < noushFans.size(); i++) {
counter++;
NoushFan noushFan = noushFans.get(i);
if (noushFan.hasAllConditions() && noush.like(noushFan)) {
try{
noush.doLike(noushFan);
found = true;
break;
} catch (Exception e) {
throw new Exception("Exception is occured! try again...");
}
}
}
if (counter == noushFans.size() && !found) {
Session session = new Session();
boys = session.getBoys();
continue;
} else {
if (noushFan.hasAllCondistions() && noush.love(noushFan)) {
BoyFriend bf = (BoyFriend) noushFan;
try{
noush.doLove(bf);
if (bf.hasAllSpecialConditions()) {
SpecialPerson x = (SpecialPerson) bf;
noush.liveForever(x);
break;
} else {
Session session = new Session();
boys = session.getBoys();
continue;
}
} catch (Exception e) {
throw new Exception("Exception is occured! try again...");
}
}
}
}
}
}

!نوش

پرده خواب را پس بزن
من می آیم از زیر پوست شب
و تو مرا خواهی شناخت
با همان پیراهن بافته از نیلوفر
سبدی دارم از یاس و هزاران شب بو
و یک شیشه صهبای انار
قبل از آنکه در رنگ پریدگی هبوطی دیگر گم شوی
تو را به یک جرعه می ناب
و یک شاخه ستاره میهمان خواهم کرد
گیسوانم را بر شاخه های رقصنده گیلاس خواهم ریخت
و با پروانه ها به چرخ در خواهم آمد
طاووسها پر تعظیمشان گشوده
غزالها از نوای غزلها در جست و خیز
و سایه ام در چشمانت می نشیند
برخیز
نوش کن
سایه ام را دنبال کن
!روشنی روز سایه ام را کمرنگ می کند

من کیستم؟


مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم، کسم خدا بود"
کس بی کسان، در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم
و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم
و از دانش طعامم دادند و ازشعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا حقیقت دینم شد
".و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم

Don't dance so fast

Have you ever watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading night?
You'd better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.

Do you run through each day
On the fly?
When you ask How are you?
Do you hear the reply?
When the day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?
You'd better slow down
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.

Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
To call and say,'Hi'
You'd better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.

When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift....
Thrown away.
Life is not a race.
Do take it slower
Hear the music
Before the song is over.

Do good anyway!

People are often unreasonable, illogical, and self-centered;
...Forgive them anyway!
If you are kind, people may accuse you of selfish, ulterior motives;
...Be kind anyway!
If you are successful, you will win some false friends and some true enemies;
...Succeed anyway!
If you are honest and frank, people may cheat you;
...Be honest and frank anyway!
What you spend years building, someone could destroy overnight;
...Build anyway!
If you find serenity and happiness, they may be jealous;
...Be happy anyway!
The good you do today, people will often forget tomorrow;
...Do good anyway!
Give the world the best you have, and it may never be enough;
...Give the world the best you've got anyway!
You see, in the final analysis, it is between you and God;
It was never between you and them anyway.

We were born to fly

Hello again
You've been alone awhile
And I can use a friend
Your shades are down
And I've been waiting here for you to come around
And it's not about forgiveness
Cause it's all about the love anyhow

We were born to fly
To reach beyond the sky
To carry on forever after
You and I
You keep my faith alive
With you I'm not afraid
To rise and fall and face disaster
You and I
We were born to fly

Take another breath
Just close your eyes my love let nature do the rest
Open up your wings
And with the wind
we'll rise above to higher things
We'll forget about tomorrow
And we'll live another day today...

Legend of the moon

Song title : Hijo De La Luna
Artist : Mecano
English Translation
Legend of the moon
A fool is he who doesn't understand
a legend tells
that a gypsy woman
implored the moon
weeping, she begged till dawn
to marry a gypsy man
"you'll have your brown-skin man"
spoke the full moon from the sky
"but in return I want the
the first child that you have with him,"
one who sacrifices her child
in order not to be alone
is not going to love it very much

Moon you want to be mother
and you can't find a love
who makes you a woman.
Tell me, moon of silver
what you intend to do
with a child of flesh
ahhh, ahhh
Son of the Moon

From a cinnamon-skinned father a son
was born
white like an ermine's belly
with gray eyes
instead of olive,
moon's albino son "
Dam his appearence!
This is not a gypsy man's son
and you won't get away with this"


Moon you want to be mother
and you can't find a love
who makes you a woman.
Tell me, moon of silver
what you intend to do
with a child of flesh
ahhh, ahhh
Son of the Moon


the gypsy believing himself dishonored
went to his wife, knife in hand
"Whose son in this?
I am sure you have decieved me!"
and he stabbed her to death
then he went to the mountain
with the child in his arms
and abandoned it there

Moon you want to be mother
and you can't find a love
who makes you a woman.
Tell me, moon of silver
what you intend to do
with a child of flesh
ahhh, ahhh
Son of the Moon

And on nights when the moon is full
it's because the child is happy
and if the child cries
the moon will wane
to make him a cradle
and if the child cries
the moon will wane to make him a cradle

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

" تو را آن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی...که شادی جهانگيری غم لشکر نمی‌ارزد "

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد

در کوچه باد می آید..."
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدندباد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد
...دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
من سردم است
...من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
...چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
...به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
...در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
من از کجا می آیم
...که اینچنین به بوی شب آغشته ام
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
ودرشهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
"...آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

عروس شب

تمام شب باران می بارید
و من محصور در قلعه ای بودم
که آجرهایش را خودم چیده بودم
تمام شب پر شده بود از شب بو و نیلوفر
و من در پشت پنجره
خیس از بوسه قطرات
با آوازی پرآوازه می رقصیدم
ومن با نبض هر ضربی
به سوی نگاه معصومانه ای برمی گشتم
که بر روی هر چرخش رقصم رنگ می پاشید
تمام شب باران می بارید
و من در سکوت جانکاهی
ثانیه ها را می شمردم
تمام شب باران می بارید
کسی با گامهای سریع می آمد
کسی در می زد
کسی سکوتم را... یا شاید سکوتش را
می شکست
کسی سخن می گفت
کسی مرا می برد
کسی مرا عروس شب می کرد
تمام شب باران می بارید
و هم آوازی سرخی
بر سکوت دشت می ریخت

کوچ

من از باور باران و ترانه می ترسم
من از رعدی که در یک تاریکی
در انجماد یک فکر
بر کالبدی شیشه ای زده می شود
و جامی از شراب نیلگون را
در ساغر یک خواب فرو می ریزد، می ترسم
من از مست شدن از عطر اقاقیها
گم شدن در سلاله آسمانیها
از دویدن با پای برهنه روی شنی که به ماسه می رسد
به ماسه های همیشه نمناک از تلاطم دریایی که سالهاست
موجی بر خود نرانده است
و پرواز سیمرغان را ندیده است، می گریزم
پنجه هایم را بر خاک آفتاب خورده کویر می گذارم و
رؤیایم را با تصویری بدون نقش پر می کنم
اگر خار و خاشاک راه پاهایم را نخراشند
و سکوت دشت درونم را خالی نکند
خورشید خودش مرا به روشنایی می رساند