Monday, February 1, 2010

ای هفت سالگی

ای هفت سالگی"
ای لحظه شگفت عزیمت
...بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
...و باختیم، رنگ تو را باختیم، ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
و همچنان که قلب هامان در جیب هایمان نگران بودند
...برای سهم عشق قضاوت کردیم
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند
چقدر باید پرداخت
چقدر باید برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتاده ایم
و ماه، ماه، ماده مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
"...چقدر باید پرداخت؟

No comments:

Post a Comment