Monday, February 1, 2010

...من شبدر چهار پری را می بویم

من از دیار عروسکها می آیم..."
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
...در کوچه های خاکی معصومیت
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری به سنجاقی
...مصلوب کرده بودند
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده
که دیوار را برای برگ های جوانش
...معنی می کند
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که میز فاصله کاذبی ست
در میان گیسوان من و دستهای این غریبه غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
".با آفتاب رابطه دارم

No comments:

Post a Comment