بالای دست هایی که برای او دعا می کردند
قبل از آنکه تند باد حادثه
او را به گرداب یأس ابدی ببرد
خورشید را دیده بود
گاه نظاره گر لحظه هایی بود که برایش می گریستند
گاه سردی تگرگی بر نازکی پوستش
طراوت بودنش را کرخت می کرد
و غرشی نابهنگام در گوشش
او را تا لحظه فرار می برد
و آنگاه از میان رعدهایی که شعله های فرو ریختن سر می دادند
می دوید
می دوید تا نزدیکی همانجا که خورشید را دیده بود
همانجا که سپیدهای یزدانی بودند
می نشست و می خواند و می نوشت
و گاه می خندید و اندوهی درون قلبش می گریست
و گاه می خندید و اندوه را می شست
آنگاه قطره قطره مهربانی یکتایی
از سر انگشتانش تا اعماق وجودش می چکید
پس می ایستاد و می چرخید و در بی خودی خویش گم می شد
و با چرخش سبکی به لحظه فرشته شدن می رسید
برقی از چشمانش می گذشت
که نگاهش را به سمت خورشید می راند
و او دیگر نمی ترسید و می رفت
چون دستهای گرم آفتاب با او بودند
همان دستهای نوازشگر خورشید مهربان
که او را به جاودانگی می رساندند

No comments:
Post a Comment