آن واژگان کال
گویی که دستخوش طوفان شده باشند
با تکانی ناگهانی بر زمین می افتادند
زمین از درون به خود می پیچید
و شاپرکها عاجز از لمس گلها می ماندند
و ماهیها نیز
از انعکاس نور بر فلس هاشان
من خواب می بینم
که افسون سخن روی تارهایی که بین ماست
گره می اندازد
اما تو با ظرافتی دقیق
مشغول باز کردن گره ها هستی
و از راههایی که ما را به هم می رسانند حرف می زنی
من خواب می بینم
که عمرعشق من و تو در هم ضرب می شود
و در هر دمم بازدمی از توست
میگون
که روحم را مست می کند
در درون تو چیزی خالص نهفته است
بسان اکسیر
که تو را قادر می سازد
تا عمیق ترین لایه های وجودم را حس کنی
این تفاوت ساده و مهربان
خوشبختی بزرگ من است
