Wednesday, November 18, 2015

خواب


تو را صدا زده بودم
و صدایم در باد وزیده بود
تو را آورده بود
تو را که لرزه بر خوابم انداختی
و من از شوق آن لرزه از خواب پریدم
آن نگاه
:و آن صدایی که می گفت
آمده ام، آمده ام تا بمانم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم"
"به شهر خود روم و شهریار خود باشم
و من در آن ذهن نیمه هوشیار
لذت دیدنت را تکرار می کردم
و آن غزل حافظ
:که روی یک برگه سفید نوشته بودی
"زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست"

به هزار جهد جد کوشیدم
که در زروان نبودنت
تو را از یاد ببرم
!تو ای جاری در آوند رگهایم
!ای نشسته در هزار توی ناخودآگاهم
!برخیز بیا
!با شبق یلدا بیا
!با همان بوسه که بر پیشانی ام زدی
بگو آیا هنوز هم مرا می نویسی؟
!ای در هنر سخنم نهفته
بگو تا چند بهار دیگر 
این دفتر ورق خواهد خورد؟

Wednesday, October 14, 2015

وحشی



!چشمهای فریب
آیا شما را یارای آنست
که روحی سرکش را 
مطیع خود سازد؟
برق شما آیا خواهد توانست 
فضای مغناطیسی پدید آورد
و جاذبه ای سنگین و پایدار؟
 آیا روحم خواهد توانست
در انعکاس آینه ایتان عریان شود
یا که در سیاهی شبگاهتان به خواب رود؟
آیا تو، تو ای غریبه
در تکوین آیین جانم خواهی کوشید
و مرا از کالبدی مجرد
به دو جام در هم آمیخته دعوت خواهی کرد؟
آیا ما پر خواهیم کشید
اوج خواهیم گرفت
و بر فراز کاجهای بلند خواهیم رقصید
و در حسهای تازه و عمیق نفس خواهیم کشید؟
صداییست درون تو
بانگ می زند بر هر گامم
 ای بخت سرکش تنگش به بر کش"
"گه جام زرکش گه لعل دلخواه

Saturday, May 30, 2015

تکانه


آن واژگان کال
گویی که دستخوش طوفان شده باشند
با تکانی ناگهانی بر زمین می افتادند
زمین از درون به خود می پیچید
و شاپرکها عاجز از لمس گلها می ماندند
و ماهیها نیز
از انعکاس نور بر فلس هاشان

من خواب می بینم
که افسون سخن روی تارهایی که بین ماست
گره می اندازد
اما تو با ظرافتی دقیق
مشغول باز کردن گره ها هستی
و از راههایی که ما را به هم می رسانند حرف می زنی
من خواب می بینم
که عمرعشق من و تو در هم ضرب می شود
و در هر دمم بازدمی از توست
میگون
که روحم را مست می کند
در درون تو چیزی خالص نهفته است
بسان اکسیر
که تو را قادر می سازد
تا عمیق ترین لایه های وجودم را حس کنی
این تفاوت ساده و مهربان
خوشبختی بزرگ من است