Friday, October 14, 2016

برای دختران سرزمینم


 !دختران دشت"
!دختران انتظار
دختران امید تنگ
،در دشت های بیکران
و آرزوهای بیکران
!در خلق های تنگ
دختران آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
...آشفته کرد خواهد

!دختران رود گل آلود
!دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود
دختران عشقهای دور
روز سکوت و کار
!شب های خستگی
دختران روز
،پی خستگی دویدن
شب
سرشکستگی
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ای تان را
خواهید بر افراشت

!افسوس
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند

دختران رفت و آمد
 در دشت مه زده
دختران شرم
شبنم
افتادگی
!رمه
از زخم قلب آبایی
در سینه کدام شما خون چکیده است
پستان تان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش
لبهایتان کدام شما
لبهایتان کدام
بگویید
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ای

شب های تار نم نم باران - که نیست کار
اکنون کدام یک از شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
،در بستر تفکر پردرد رازتان
تا یاد آن - که خشم و جسارت بود
بدرخشاند
تا دیرگاه شعله آتش را
در چشم بازتان

بین شما کدام
بگویید
بین شما کدام
صیقل می دهید
سلاح آبایی را 
برای
روز
"انتقام

Wednesday, July 6, 2016

نوبت عاشقی


چون نوبت عاشقی رسیده باشد
بی آنکه تو آماده شده باشی
یا به سپیدار بلوغ تکیه زده باشی
و بر بلندای غرور قد کشیده باشی
بر سیال نا آشکار تو می پیچد
 آنگاه صدای واژه ها
بر شیارهای پر پیچ و خم ذهن طنین می اندازد
و عقل، عقل سلیم
با کوبه های خشک و منطقی اش
حس منعطف عشق را
منجمد می سازد

!مرا بخوان
!ای مهر بر دل نوش داده
!ای بی قراری مستور در نگاه آرامم
!ای راز پنهان شده در واژه هایم
!مرا بگریز
که گزیری مرا نبود که برگزینم
و چون با باد همراه شوم
تو پرواز من باشی
و چون در آتش شوم
تو اشتیاق من باشی
و چون در آب رها شوم 
تو انعکاس من باشی
و چون به باده مست شوم
تو خود من باشی
آرام، سنگین، صبور
!مرا بخوان

Friday, May 6, 2016

یک اتفاق ساده


حاصل تلاقی دوران زمین
با گذر بی وقفه زمان
یک اتفاق ساده است
که دو نگاه را به هم گره می زند
آنجا که صفر و یک های خشک و منطقی
مهره مهره، سنگین و درشت
از لا به لای انگشتانم فرو می ریزد
و یک سبکی آرام 
از زمزمه دلنواز حسی عمیق
پشت پلکهایم می نشیند

می خواهم بارها و بارها
گوشوارم را در دستانت جا بگذارم
و هر بار که برایم پس می آوری
لبخندهایم را در ذوق نگاهت بنشانم
می خواهم یک روز با هم
به بهار سر بزنیم
و ته نشین ترسهای کسالت بار کهنه را
زیر مشتی علوفه پنهان کنیم
پشت افراها
من بوسه می کارم تو آغوش
وقتش که برسد
عشق جوانه می زند