مخمل سبز و سرخ
شاخه هاى سانسوريا مى چيند
پیش چشمش
شب و شمع و ماه
اغناگر روحش می نشيند
در گوشش
ساز خنياگر جوان
آواز ترد طرب مى نشاند
رقص جان می گيرد و
جان سماع مى چرخاند
بر لبش
شراب و لبخند و بوسه
شب
شب بی انتظار صبح
شب حرفهاى نگفته
شب گفته هاى نفهميده
شب تاريك، شب سكوت
شب روياى تمام
