حاصل تلاقی دوران زمین
با گذر بی وقفه زمان
یک اتفاق ساده است
که دو نگاه را به هم گره می زند
آنجا که صفر و یک های خشک و منطقی
مهره مهره، سنگین و درشت
از لا به لای انگشتانم فرو می ریزد
و یک سبکی آرام
از زمزمه دلنواز حسی عمیق
پشت پلکهایم می نشیند
می خواهم بارها و بارها
گوشوارم را در دستانت جا بگذارم
و هر بار که برایم پس می آوری
لبخندهایم را در ذوق نگاهت بنشانم
می خواهم یک روز با هم
به بهار سر بزنیم
و ته نشین ترسهای کسالت بار کهنه را
زیر مشتی علوفه پنهان کنیم
پشت افراها
من بوسه می کارم تو آغوش
وقتش که برسد
عشق جوانه می زند