Friday, August 14, 2020

سپهر کبود

 


آفتاب سرخی اش را
در جام او می ریخت
:گفت
،غروب را نوشیده ام
،چشم در چشم غم گریسته ام
،رنج را صیقل داده ام
،و اکنون ایستاده ام
!صبور و مغرور

!جانان من بیا
که ادامه این راه
با درک حضور تو ممکن می شود
بیا تا خستگیهامان را
در کبودی این روزها بریزیم
دنیا به جوهره من و تو
و عشقی که می آفریند
بیشتر احتیاج دارد

Monday, May 25, 2020

وهم تو


دیر زمانیست
که وهم پیدا شدن تو
در عمیق ترین ابعاد وجودم گم شدست
چه اگر
دیر زمانهایمان همزمان نشود
و مسیرهای پیموده نشده مان
هم مسیر نشود
چه اگر
دستی دلم را نبرد
نگاهی به دیده ام گره نخورد
روزها در توالی هم بگذرد
و شب ها در پیاپی سکوت

حسهایم رو به خاموشی اند
و کرختی لذت های تجربه نشده
در هاله حیاتم می چرخد
:و فکری سست از غزلی که می گوید
"نیست درین شهر نگاری که دل ما ببرد"

Tuesday, July 10, 2018

روياى تمام


از ته دلش 
مخمل سبز و سرخ 
شاخه هاى سانسوريا مى چيند
پیش چشمش
شب و شمع و ماه  
اغناگر روحش می نشيند
در گوشش
ساز خنياگر جوان 
آواز ترد طرب مى نشاند 
رقص جان می گيرد و 
جان سماع مى چرخاند
بر لبش 
شراب و لبخند و بوسه

شب
شب بی انتظار صبح
شب حرفهاى نگفته
شب گفته هاى نفهميده
شب تاريك، شب سكوت
شب روياى تمام

Tuesday, August 29, 2017

بلور


!ایست
اینجا نیلوفری به سایه آرمیده
نبض آلاله باز ایستاده
شاخه ارغوان شکسته
اشکی از ابلق چشم غلتیده
بر نیمه چپ ماه لغزیده
فرو افتاده، لرزیده
!ایست
اینجا زمین ترک بر می دارد
زمهریر می شود
اقاقی ها دو نیم می شوند
ستاره فرو می افتد
تو سکوت می کنی
من کویر می شوم
!ایست
!جام را بیاور
!نور را بریز
!روح را بدم
!پرواز را رخصت بده
زود دیر می شود

Friday, October 14, 2016

برای دختران سرزمینم


 !دختران دشت"
!دختران انتظار
دختران امید تنگ
،در دشت های بیکران
و آرزوهای بیکران
!در خلق های تنگ
دختران آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
...آشفته کرد خواهد

!دختران رود گل آلود
!دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود
دختران عشقهای دور
روز سکوت و کار
!شب های خستگی
دختران روز
،پی خستگی دویدن
شب
سرشکستگی
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ای تان را
خواهید بر افراشت

!افسوس
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند

دختران رفت و آمد
 در دشت مه زده
دختران شرم
شبنم
افتادگی
!رمه
از زخم قلب آبایی
در سینه کدام شما خون چکیده است
پستان تان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش
لبهایتان کدام شما
لبهایتان کدام
بگویید
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ای

شب های تار نم نم باران - که نیست کار
اکنون کدام یک از شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
،در بستر تفکر پردرد رازتان
تا یاد آن - که خشم و جسارت بود
بدرخشاند
تا دیرگاه شعله آتش را
در چشم بازتان

بین شما کدام
بگویید
بین شما کدام
صیقل می دهید
سلاح آبایی را 
برای
روز
"انتقام

Wednesday, July 6, 2016

نوبت عاشقی


چون نوبت عاشقی رسیده باشد
بی آنکه تو آماده شده باشی
یا به سپیدار بلوغ تکیه زده باشی
و بر بلندای غرور قد کشیده باشی
بر سیال نا آشکار تو می پیچد
 آنگاه صدای واژه ها
بر شیارهای پر پیچ و خم ذهن طنین می اندازد
و عقل، عقل سلیم
با کوبه های خشک و منطقی اش
حس منعطف عشق را
منجمد می سازد

!مرا بخوان
!ای مهر بر دل نوش داده
!ای بی قراری مستور در نگاه آرامم
!ای راز پنهان شده در واژه هایم
!مرا بگریز
که گزیری مرا نبود که برگزینم
و چون با باد همراه شوم
تو پرواز من باشی
و چون در آتش شوم
تو اشتیاق من باشی
و چون در آب رها شوم 
تو انعکاس من باشی
و چون به باده مست شوم
تو خود من باشی
آرام، سنگین، صبور
!مرا بخوان

Friday, May 6, 2016

یک اتفاق ساده


حاصل تلاقی دوران زمین
با گذر بی وقفه زمان
یک اتفاق ساده است
که دو نگاه را به هم گره می زند
آنجا که صفر و یک های خشک و منطقی
مهره مهره، سنگین و درشت
از لا به لای انگشتانم فرو می ریزد
و یک سبکی آرام 
از زمزمه دلنواز حسی عمیق
پشت پلکهایم می نشیند

می خواهم بارها و بارها
گوشوارم را در دستانت جا بگذارم
و هر بار که برایم پس می آوری
لبخندهایم را در ذوق نگاهت بنشانم
می خواهم یک روز با هم
به بهار سر بزنیم
و ته نشین ترسهای کسالت بار کهنه را
زیر مشتی علوفه پنهان کنیم
پشت افراها
من بوسه می کارم تو آغوش
وقتش که برسد
عشق جوانه می زند