آفتاب سرخی اش را
در جام او می ریخت
:گفت
،غروب را نوشیده ام
،چشم در چشم غم گریسته ام
،رنج را صیقل داده ام
،و اکنون ایستاده ام
!صبور و مغرور
!جانان من بیا
که ادامه این راه
با درک حضور تو ممکن می شود
بیا تا خستگیهامان را
در کبودی این روزها بریزیم
دنیا به جوهره من و تو
و عشقی که می آفریند
بیشتر احتیاج دارد

No comments:
Post a Comment