Wednesday, November 18, 2015

خواب


تو را صدا زده بودم
و صدایم در باد وزیده بود
تو را آورده بود
تو را که لرزه بر خوابم انداختی
و من از شوق آن لرزه از خواب پریدم
آن نگاه
:و آن صدایی که می گفت
آمده ام، آمده ام تا بمانم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم"
"به شهر خود روم و شهریار خود باشم
و من در آن ذهن نیمه هوشیار
لذت دیدنت را تکرار می کردم
و آن غزل حافظ
:که روی یک برگه سفید نوشته بودی
"زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست"

به هزار جهد جد کوشیدم
که در زروان نبودنت
تو را از یاد ببرم
!تو ای جاری در آوند رگهایم
!ای نشسته در هزار توی ناخودآگاهم
!برخیز بیا
!با شبق یلدا بیا
!با همان بوسه که بر پیشانی ام زدی
بگو آیا هنوز هم مرا می نویسی؟
!ای در هنر سخنم نهفته
بگو تا چند بهار دیگر 
این دفتر ورق خواهد خورد؟