Tuesday, December 6, 2011

دره


سهم من از پسرانی که به من عاشقند
تنهایی وسیع ملال آوریست
که عشق بی نهایت ام را در سینه مدفون می کند

Tuesday, November 1, 2011

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند


مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی "

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند 

.می زنند و هنوز نگاهت می کنند

.آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند

،دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود

.یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی

.آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه

،آدم‌های پيامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند

.آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست

.آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی

.آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند

" همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

Sunday, August 21, 2011

دلم گرفته



 ،دلم گرفته "
،دلم عجیب گرفته است
،و هیچ چیز
،نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش
،نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
.نمی رهاند
و فکر می کنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
...شنیده خواهد شد
و عشق، تنها عشق
.ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق، تنها عشق
،مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
.مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
  و نوش داروی اندوه؟ -
...صدای خالص اکسیر می دهد این نوش -
.چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی -
!چقدر هم تنها -
خیال می کنم -
.دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی -
.عاشق -
و فکر کن که چه تنهاست -
.اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد
!چه فکر نازک غمناکی -
.و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است -
.و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند -
...و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف
.حرام خواهد شد
و عشق
.سفر به روشنی اهتراز اشیاست
و عشق
.صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند -
،نه -
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
.و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
.همیشه عاشق تنهاست
.و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
.و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
.و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
...به آب می بخشند
.اتاق خلوت پاکی است
!برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
.دلم عجیب گرفته است
...خیال خواب ندارم
.هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزارها سال است
سرود زنده دریانورد های کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
.و به پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و درکدام بهار
درنگ خواهد کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
،و در جوانی یک سایه راه باید رفت
"...همین

Saturday, July 9, 2011

چیدن سپیده دم




پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم"
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
.برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟

تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام
.و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات.
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
".اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

Thursday, July 7, 2011

دلم برای باغچه می سوزد


دلم برای باغچه می سوزد"
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
...به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
...من فکر میکنم
...من فکر میکنم
... من فکر میکنم
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
"از خاطرات سبز تهی میشود

Wednesday, April 27, 2011

شب


می تراود مهتاب"
می درخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
"خواب در چشم ترم می شکند

Friday, April 15, 2011

Gravity


Something always brings me back to you.
It never takes too long.
No matter what I say or do, I still feel you here 'till the moment I'm gone.

You hold me without touch.
You keep me without chains.
I never wanted anything so much than to drown in your love and not feel your rain.

Set me free, leave me be. I don't want to fall another moment into your gravity.
Here I am and I stand so tall, just the way I'm supposed to be.
But you're on to me and all over me.

You loved me 'cause I'm fragile.
When I thought that I was strong.
But you touch me for a little while and all my fragile strength is gone.

I live here on my knees as I
Try to make you see that you're
Everything I think I need here on the ground.
But you're neither friend nor foe though I
Can't seem to let you go.
The one thing that I still know is that you're keeping me down
You're keeping me down, yeah, yeah, yeah
You're onto me, onto me and all over

Something always brings me back to you
It never takes too long

Saturday, March 12, 2011

نگین مشکی


کفشهای آهنینم را می پوشم
و برای دفن ستاره های آن همه شب اثیری
به راه می افتم
روحم که از اشتیاق آن همه ستاره بارور شده بود
اشتیاقی که در وسعت روحم نمی گنجید
تحمل حجم سنگین تابوت را نداشت
نا تمامی اندیشه هایی را که از کلمات بی ریشه ات می رویید
از آن همه غرور نا بالغ
از بی تفاوتی انکارها
و خاموشی عصیان خواهشها
در مرثیه تاریک یک شب بیدار تمام کردم
ببین
!دیگر هیچ نگو
...گردن بندم را
...نه
!هدیه ات را از گردنم در آور

Sunday, January 30, 2011

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن


زانجا که رسم و عادت عاشق کشی توست"
"با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن