،دلم گرفته "
،دلم عجیب گرفته است
،و هیچ چیز
،نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش
،نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
.نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
...شنیده خواهد شد
و عشق، تنها عشق
.ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق، تنها عشق
،مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
.مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوش داروی اندوه؟ -
...صدای خالص اکسیر می دهد این نوش -
.چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی -
!چقدر هم تنها -
خیال می کنم -
.دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی -
.عاشق -
و فکر کن که چه تنهاست -
.اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد
!چه فکر نازک غمناکی -
.و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است -
.و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند -
...و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف
.حرام خواهد شد
و عشق
.سفر به روشنی اهتراز اشیاست
و عشق
.صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند -
،نه -
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
.و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
.همیشه عاشق تنهاست
.و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
.و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
.و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
...به آب می بخشند
.اتاق خلوت پاکی است
!برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
.دلم عجیب گرفته است
...خیال خواب ندارم
.هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزارها سال است
سرود زنده دریانورد های کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
.و به پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و درکدام بهار
درنگ خواهد کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
،و در جوانی یک سایه راه باید رفت
"...همین