Friday, August 14, 2020

سپهر کبود

 


آفتاب سرخی اش را
در جام او می ریخت
:گفت
،غروب را نوشیده ام
،چشم در چشم غم گریسته ام
،رنج را صیقل داده ام
،و اکنون ایستاده ام
!صبور و مغرور

!جانان من بیا
که ادامه این راه
با درک حضور تو ممکن می شود
بیا تا خستگیهامان را
در کبودی این روزها بریزیم
دنیا به جوهره من و تو
و عشقی که می آفریند
بیشتر احتیاج دارد

Monday, May 25, 2020

وهم تو


دیر زمانیست
که وهم پیدا شدن تو
در عمیق ترین ابعاد وجودم گم شدست
چه اگر
دیر زمانهایمان همزمان نشود
و مسیرهای پیموده نشده مان
هم مسیر نشود
چه اگر
دستی دلم را نبرد
نگاهی به دیده ام گره نخورد
روزها در توالی هم بگذرد
و شب ها در پیاپی سکوت

حسهایم رو به خاموشی اند
و کرختی لذت های تجربه نشده
در هاله حیاتم می چرخد
:و فکری سست از غزلی که می گوید
"نیست درین شهر نگاری که دل ما ببرد"