Saturday, March 12, 2011

نگین مشکی


کفشهای آهنینم را می پوشم
و برای دفن ستاره های آن همه شب اثیری
به راه می افتم
روحم که از اشتیاق آن همه ستاره بارور شده بود
اشتیاقی که در وسعت روحم نمی گنجید
تحمل حجم سنگین تابوت را نداشت
نا تمامی اندیشه هایی را که از کلمات بی ریشه ات می رویید
از آن همه غرور نا بالغ
از بی تفاوتی انکارها
و خاموشی عصیان خواهشها
در مرثیه تاریک یک شب بیدار تمام کردم
ببین
!دیگر هیچ نگو
...گردن بندم را
...نه
!هدیه ات را از گردنم در آور

No comments:

Post a Comment