Monday, February 1, 2010

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد

در کوچه باد می آید..."
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدندباد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد
...دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
من سردم است
...من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
...چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
...به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
...در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
من از کجا می آیم
...که اینچنین به بوی شب آغشته ام
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
ودرشهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
"...آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

No comments:

Post a Comment