من از باور باران و ترانه می ترسم
من از رعدی که در یک تاریکی
در انجماد یک فکر
بر کالبدی شیشه ای زده می شود
و جامی از شراب نیلگون را
در ساغر یک خواب فرو می ریزد، می ترسم
من از مست شدن از عطر اقاقیها
گم شدن در سلاله آسمانیها
از دویدن با پای برهنه روی شنی که به ماسه می رسد
به ماسه های همیشه نمناک از تلاطم دریایی که سالهاست
موجی بر خود نرانده است
و پرواز سیمرغان را ندیده است، می گریزم
پنجه هایم را بر خاک آفتاب خورده کویر می گذارم و
رؤیایم را با تصویری بدون نقش پر می کنم
اگر خار و خاشاک راه پاهایم را نخراشند
و سکوت دشت درونم را خالی نکند
خورشید خودش مرا به روشنایی می رساند
No comments:
Post a Comment