Monday, February 1, 2010

عروس شب

تمام شب باران می بارید
و من محصور در قلعه ای بودم
که آجرهایش را خودم چیده بودم
تمام شب پر شده بود از شب بو و نیلوفر
و من در پشت پنجره
خیس از بوسه قطرات
با آوازی پرآوازه می رقصیدم
ومن با نبض هر ضربی
به سوی نگاه معصومانه ای برمی گشتم
که بر روی هر چرخش رقصم رنگ می پاشید
تمام شب باران می بارید
و من در سکوت جانکاهی
ثانیه ها را می شمردم
تمام شب باران می بارید
کسی با گامهای سریع می آمد
کسی در می زد
کسی سکوتم را... یا شاید سکوتش را
می شکست
کسی سخن می گفت
کسی مرا می برد
کسی مرا عروس شب می کرد
تمام شب باران می بارید
و هم آوازی سرخی
بر سکوت دشت می ریخت

No comments:

Post a Comment