
گفت بنویس
بنویس تا بداند
از انار و پونه و شراب و یلدا
از نفسهایی که به شتاب
در حرم شب می پیچید
از دستان پولادینی که
گرد گیسوانت می پیچید
و حریر بوسه بر پیشانی و گونه هایت می ریخت
از ساز و آواز و
تار و باران و
ماه و مهتاب
از سنگینی رازها و خواهش ها و
نگاه بی تاب سیری ناپذیر و
اشک آمیخته در انجماد غرور و
سردی حزن تنیده بر جدایی در پیش و
تن دادن به بایدها و نبایدهای سنگین قواعد و
!سکوت و سکوت و سکوت
گفت
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد"
"وجود نازکت آزرده گزند مباد
No comments:
Post a Comment