Wednesday, April 28, 2010

زخمی


گفت بنویس

بنویس تا بداند

از انار و پونه و شراب و یلدا

از نفسهایی که به شتاب

در حرم شب می پیچید

از دستان پولادینی که

گرد گیسوانت می پیچید

و حریر بوسه بر پیشانی و گونه هایت می ریخت

از ساز و آواز و

تار و باران و

ماه و مهتاب

از سنگینی رازها و خواهش ها و

نگاه بی تاب سیری ناپذیر و

اشک آمیخته در انجماد غرور و

سردی حزن تنیده بر جدایی در پیش و

تن دادن به بایدها و نبایدهای سنگین قواعد و

!سکوت و سکوت و سکوت

گفت

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد"

"وجود نازکت آزرده گزند مباد

No comments:

Post a Comment