Tuesday, July 1, 2014

راز


"چه مستی است ندانم که رو به ما آورد"
لذت بی رحمانه ای تو را در آغوش می گیرد
از کومه به اورنگ می نشاند
جواهری بر گردنت می آویزد
زیباییت با شکوهتر می گردد
از شوق نگاهش جان می دهی و
از تردد انگشتانش جانی تازه می یابی
 همچون جامی که تهی می شوی و پر می شوی
از نیست به هست می شوی
صریر قلمت پرده می درد
که آی عشق، باز عشق
،فرو ریختی، گداختی
،سر به مهر ماندی
!ای وهم سبز جاودان مانی



1 comment: