آمده ای تا
ملودی با هم بودن را
در هم آوازی سرخ شبهایمان بنوازی
تا من در وسعت نامحدود کلمات
تو را در تصنیفی دیگر بسرایم
می خواهم از کرانه لاجوردی افق پیاده تا صبح بروم
و از خطوط جغرافیایی زمین فاصله بگیرم
و در بی وزنی ذرات معلق شناور گردم
جاذبه دستانت جاریست
و موسیقی شگفت انگیز آفرینشی دوباره
مارا به یک میهمانی دعوت می کند
به یک سیب سرخ
یک شعر تر
:و غزلی از حافظ که می گوید
"لبش می بوسم و در می کشم می ... به آب زندگانی برده ام پی"

خیلی لطیف و زیباست
ReplyDeleteتو این همه طبع شاعری داشتی ؟
راستی دفتر شعر هات کو؟
(: !مرسی
ReplyDeleteدفتر شعرم طبفه پایین کتابخونه ست، راستی اگه حوصله داشتی این دو تا شعر آخرو توش بنویس، تاریخ هاشو توی لیبلز نوشتم، ساعتشم بزن 2 بامداد
(:
مینو
ReplyDeleteوای عزیزم خییییییلی قشنگ بود یاد اون روزهایی افتادم که شعرهاتو برام می خوندی!!!مثل همیشه پر از احساس.
مرسی عزیزم :*
ReplyDelete