Saturday, December 25, 2010

میهمانی

آمده ای تا
ملودی با هم بودن را
در هم آوازی سرخ شبهایمان بنوازی
تا من در وسعت نامحدود کلمات
تو را در تصنیفی دیگر بسرایم
می خواهم از کرانه لاجوردی افق پیاده تا صبح بروم
و از خطوط جغرافیایی زمین فاصله بگیرم
و در بی وزنی ذرات معلق شناور گردم
جاذبه دستانت جاریست
و موسیقی شگفت انگیز آفرینشی دوباره
مارا به یک میهمانی دعوت می کند
به یک سیب سرخ
یک شعر تر
:و غزلی از حافظ که می گوید
"لبش می بوسم و در می کشم می ... به آب زندگانی برده ام پی"

4 comments:

  1. خیلی لطیف و زیباست
    تو این همه طبع شاعری داشتی ؟
    راستی دفتر شعر هات کو؟

    ReplyDelete
  2. (: !مرسی
    دفتر شعرم طبفه پایین کتابخونه ست، راستی اگه حوصله داشتی این دو تا شعر آخرو توش بنویس، تاریخ هاشو توی لیبلز نوشتم، ساعتشم بزن 2 بامداد
    (:

    ReplyDelete
  3. مینو
    وای عزیزم خییییییلی قشنگ بود یاد اون روزهایی افتادم که شعرهاتو برام می خوندی!!!مثل همیشه پر از احساس.

    ReplyDelete